فکرم

بخندیم اما سرمایه ی خنده ی ما گریه ی دیگران نباشد

نو

فکرهایم روی طناب رخت, با نسیمی از باد بر زمین افتاد. دوباره در فکرم, از نو باید شست.

حامدنوشت: اینم یه نقاشی دیگه از مامان. اگه دیر به دیر اینجا آپدیت میشه به خاطر تنبلی منه.

   + مامان مرمری ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۱
comment نظرات ()

آغاز

سلام

اینجا فکرام رو برای سه تای خودم می نویسم.

چند سالی هست که حرفام رو توی دفترم می نویسم، به اصرار حامد اینجا هم می نویسم.  بعضی از یاداشت های قدیمی رو هم اینجا وارد می کنم.

این یکی از اونهاست:

چقدر خوب بود که آدما, بدون تعارف و رودرواسی حرفشون رو می زدن, هر وقت که باید می گفتن نه, بگن نه, هر وقت که می خواستن بگن بله, بگن آره. هر وقت دلشون می خواست که بخندن, بخندن, وهر وقت دلشون می گرفت, گریه کنند, بدون سین جین شدن و عکس العملی از طرف مقابل.
که اون موقع بهش می گفتن صداقت, درستی, بدون ریا و تظاهر. آخ که ما آدما چقدر دورو هستیم, زبان فارسی می گه و عملمون خارجی می رقصه. انگار زبون حرف گوش رو نمی شنوه یا گوش حرف درست رو به زبون نمی رسونه, یه جورایی از زیر بار مسئولیت در میرن. مقصر اینا هستن, آدما ماه اند.
راستی صداقت و راستگویی را باید از کی و کجا یاد گرفت؟ از نوزادی که بهش پستونک  میدن به جای شیر, یا از کودکی که بهش می گن لولو اومد, ولی هیجوقت نمیاد؟ یا از زمان نوجوانی که خامند, مثل نخود و لوبیا, می فرستنشون دنبال نخود سیاه و توی هیچ عطاری گیر نمیاد. وقتی هم بزرگ شدن, عقلشون رسید همه رو می گذارند سر کار, چون آموخته شدن. وقتی هم پیر شدن, که در اون صورت «به پیری هر گبری شود رستگار» راستی چه جوریاست؟

 

حامدنوشت: نقاشی پروفایل کار خود مامانه، هر پست یکی از نقاشی هاش رو اینجا میذارم.

   + مامان مرمری ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥
comment نظرات ()